چشم چشم ، دو ابرو ، نگاه من به هر سو
پس چرا نیستی پیشم ؟ نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش ، دو تا گوش ، دو دست باز یه آغوش
بیا بگیر قلبمو، یادم تو را فراموش .... !
چوب چوب ، یه گردن . جایی نری تو بی من
دق می کنم می میرم اگه دور بشی از من
دست دست دو تا پا یاد تو مونده اینجا
یادت می یاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا
من من یه عاشق همون مجنون سابق



من آن گلبرگ مغرورم
که ميميرم ز بي آبي
ولي با خفت و خواري
پي شبنم نمي گردم


شمع گل پروانه
یه عشق بچه گانه
یه بازیه قدیمی
برنده ای دوباره
شمع گل پروانه
عشق تو هم دروغه
شمع نگاهت اینبار
قلب منو سوزونده
شمع گل پروانه
از تو واسم چی مونده
یک گل خشک مریم
هنوز توی اتاقه
شمع گل پروانه
این بازی آخراشه
آخر قصه اینبار
غصه و اشک و آهه






او به ظاهر گشت عاشق،ما به معني سوختيم
ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ
به چشمان مهربان تو مي نويسم
حكايت بي انتهاي عشق را
تا بداني كه محبت وعشق را
در چشمان تو آموختم
و با تو آغاز كردم .
پس برايم بمان
تا عشقم را تا ابد نثارت كنم.
تا انتهاي جاده زندگي با من بمان
كه زيباترين شعر زندگي را برايت نجوا كنم
ميخواهم اين را بداني كه صادقانه
و عاشقانه دوستت دارم
ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ


یادگار سبز سالهای بهارافشان
تیک تیک لحظه های دور از تو ....
عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق ....... مسافر !
انتقام غریبی است رفتن !!!













شمیم عشق
تمام راهها را به سوی جاده تنهایی می پویم و در اضطراب گلبوته های جدایی ،
چشمانم را به سوی صداقت پروانه های شهر عشق آذین میبندم .
به تو فکر میکنم که چگونه در گلزار وجودم آشیان کردی و بر تار و پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودی .
پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه زیبایی پشمانت هنوز در من شمعی روشن است . و من در انتهای غروب ، نگاهم را به سوی مشرق چشمانت دوخته ام تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان تو تجلی کند .
کوه با نخستین سنگها شکل میگیرد .
طولانی ترین راهها با اولین قدم آغاز میشوند و انسان با نخستین درد .
اما من با اولین نگاه تو آغاز میشوم .
پس ای روح سبز باران در امتداد رگهای خشکیده ام ببار .
باور کن با وجود تو زمستان بوی بهار میدهد و با یاری دستان تو گلها ، نسیم روحبخش یاد تو را در وجودم زمزمه میکنند . ای کاش می توانستم قطره قطره خون رگهای خود را جاری سازم و این مردم را به شهری از شهرهای محبت می بردم تا ببینند خورشیدشان کجاست و یاری ام کنند .
عزیزا : وقتی امید و یاس با هم برابر باشند زندگی چه معنایی دارد ، چه لذتی خواهد داشت ؟ ورق که سیاه باشد ، قلم را یارای جولان بر عرصه ی کاغذ نیست
چه بگویم و چه بنویسم که کلمات گنجایش بیان محبت تو را ندارد و من بسوی هر کلمه ای که میروم از دستانم میگریزد .
ولی با این همه ، همین کلمات شکسته بسته را کنار هم میگذارم و امیدوارم بتوانم ذره ای از بسیارت و اندکی از سرشارت را سپاس گذار باشم .



باز باران بي ترانه
گريه هايم عاشقانه
ميخورد بر سقف قلبم
ياد ايام تو داشتن
ميزند سيلي به صورت
باورت شايد نباشد
مرده است قلبم ز دستت
فكر آنكه با تو بودم
با تو بودم شاد بودم
توي دشت آن نگاهت
گم شدن در خاطراتت

ღღღ تو مرا خواهی یافتღღღ
به حوالی بی کسی قدم بگذار!
درخیابان غربت
در کوچه های تنهایی !
کناربیدمجنون خزان زده
کنارمرداب آرزوهای رنگی !
کلبه غریبی ام را پیدا کن،
درکلبه را باز کن
به سراغ بغض خیس پنجره برو!
حریر غمش را کنار بزن!
مرا می یابی

عاشقانه
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من ، آتشی در سایه مژگان من
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم ، هر کسی را تو نمی انگاشتم
عشق دیگر نیست این ، این خیرگی است
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد ، از طلب پا تا سرم ایثار شد
با توام دیگر زدردی بیم نیست
هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست
این دگر من نیستم ، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای نفسهایت نسیم نیمه خواه
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من ، رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور شعر آمیخته ، این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
فروغ فرخ زاد

معبودم .....
سکوتم را از صدای تنهاییم بدان .....
نمیخوانم و نمیگویم چون درونم هیچ بوده و تو آمدی و برایم قصه هایی از عشق سراییدی و به من قصه ی باران آموختی .....
میدانی قصه ی باران قصه ی شستن غم هاست
و درون انسانها پر از غم و تنهاییست و نگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاییم را فراموش کردم و به تو داشتن تو میبالم !
تنهاتر از یک برگ با باد شادیها محجورم در آبهای سرور آور تابستان آرام میرانم ..............
از دوست داشتن
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت
سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت
دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود
چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود
من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم
تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم .

توى اين دنيا
خوبى و بدى ميمونه يادگار
زندگى براى ما يه خاطره است از تمام قصه هاى روزگار
كاشكى از دنيا و اين خاطره ها ، سهم ما تموم خوبياش بشه ... !
بهتره به قلبامون دروغ نگيم 
زندگى هر طور كه باشه ميگذره
من و تو مسافريم تو اين روزا
مثل خورشيد تو نگاه پنجره ...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گلهای نیلوفرصدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم... پس از جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم...! در این دنیا نکردم من گناهی فقط کردم به چشمانت نگاهی اگر باشد نگاه من گناهی مجازاتم بکن غیر از جدایی
.gif)
با باد خواهم گفت
حکایت نامهربانیت را تا از هر کویی که میگذرد
آنرا بخواند تا شاید روزی از سر کوی تو نیزبگذرد
و در گوشت بخواند قصه ای را که برایت اشناست
به یاد خواهی اورد مرا نگاه یخ زده ام را
و روزی را که دنیا را برسرم خراب کردی
به یاد خواهی اورد...
به یاد قصه ای خواهی افتاد
که نامهربانی تو و سکوت من اخرین برگشت بود
به یاد خواهی اورد
کسی را که همه دنیای تو بود
قسمهایی که خوردی
عهد هایی که بستی
و قلبی را که شکستی
همه را به یاد خواهی
اورد...
با باد خواهم گفت حکایت
نامهربانیت را...
چشم چشم ، دو ابرو ، نگاه من به هر سو
پس چرا نیستی پیشم ؟ نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش ، دو تا گوش ، دو دست باز یه آغوش
بیا بگیر قلبمو، یادم تو را فراموش .... !
چوب چوب ، یه گردن . جایی نری تو بی من
دق می کنم می میرم اگه دور بشی از من
دست دست دو تا پا یاد تو مونده اینجا
یادت می یاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا
من من یه عاشق همون مجنون سابق
شاید آن روز که سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت :
هر گلی باشی چه شقایق چه گل پیچک و چه یاس
زندگی اجبارست

نازنينم! باز عطر ياد تو،در خاطره ي اتاقم پيچيد! باز مهرباني چشمهايت، پنجره ي خيالم را ستاره باران کرد! باز گرمي دستانت، روحم را تا دورترين،لمس يادها برد! نازنينم! به شب و روز قسم! به تلؤلؤ امواج قسم! به برگ برگ شاخه هاي درختان قسم! به بي قراري بادهاي سرگردان قسم! به آواز قمري هاي حياتم قسم! نـــمي توانم پلکهايم را به روي خيال تو ببندم! نــــمي توانم! نــمي توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم! نـمي توانم!باورکن
نمي توانم .
عشق يعني مستي وديوانگي
عشق يعني در جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تاسحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار اويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني ديده بردر دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن

کنار اشیان تو اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند برای چه زنده ای ؟
" و من برای زندگی تو را بهانه میکنم "

عشق ورزیدن
عشق ورزیدن
عشق ورزیدن ضمانت تنهایی نیست
نیست
نیست .
چه زیباست بخاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛
وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛
و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،
مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،
وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛
برای تو می تپد
می نويسم « د ی د ا ر »
تو اگر با من و دلتنگ منی
يک به يک فاصله ها را بردار ...


دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب ميشوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در ميگشايي و صدايم ميکني، دلم مثل يک کهکشان وسيع ميشود.
شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپيده صبح، دلواپس نيامدنت باشم. کسي که عاشق باشد ميداند که تمام طعم عشق به دلشورههاي شبانه است ...
گفتی که به احترام دل باران باش ، باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را ، از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش ، بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا باش ، دریا شدم و تو را به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش ، مجنون شدم و زدوریت نالیدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر ، از لهجه ی بی وفائیت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست ، معنای لطیف عشق را فهمیدم
![]()
داستانی ديگر
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمام و داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو هدیه بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

در دل شب دعاي من
گريه بي صداي من
بانگ خدا خداي من
به خاطر تو بود و بس
پاکي لحظه هاي من
گريۀ هاي هاي من
گوهر اشکهاي من
به خاطر تو بود وبس
اين همه بي پناهيم
اين همه سر به راهيم
اين همه بي گناهيم
به خاطر تو بود و بس
غصه به جان خريدنم
از همه کس بريدنم
زخم زبون شنيدنم
به خاطر تو بود و بس


در امتداد سکوت در حاشیه کبود زخم
با سایه پرسه خواهم زد دیریست گلبوته های خیال تو در کوچه های بیدار ذهنم به انتظار نشسته اند ای پرکشیده از افق چشم من!به من بگو تا تو بیایی شکفتن پیچکها را با که بگویم؟ و اواز عشق را با که بخوانم؟ من گیاه اندیشه ام را تا نخشکد بر شاخه های امیدوار صدای تو پیوند می زنم.................................................................
من امشب از بلور اشکهای پنهانم افسانه ها دارم
از زخمی که بر روی شانه هایم سنگینی می کند در شبگیر نیایش خالصانه تو! ای بهترین بهانه تداعی شقایقهای سوخته! ای خوشترین ترانه ی مرغ عشق! ای پیچش نیلو فرانه !ای تمنای عارفانه شبهای نیاز. رو به قبله ای دل نهاده ام که کعبه امال من است و سر به خاکی ساییده ام که قبله حاجات من است. من چه می خواهم از این گردون تیزرو جز خلوتی سوخته و اشکی از سر خلوص و استغاثه ای به در گاه احدیت..... و تو را می خواهم تا ابدیت ای عشق من دوستت دارم .............................................................. 

